من دوباره قصه اي تازه دارم
حرفاي نگفتني بي حد و اندازه دارم
حرفايي از سرزمين شرقي و ماجراهاي جور واجور
مي گم اينا رو شايد بشه برام سنگ صبور
من مي خوام شروع كنم قصه رو با باز يكي بود يكي نبود
اما زود يادم اومد كه اين مصرع ، اول شعر قبلي بود
پس به اجبار ميگم اين قصه رو بي مقدمه
گرچه فرصت واسه ي حرفاي من خيلي كمه
اول قصه اينبار پر از نشاط و شادي بود
اما حيف كه انتهاش مثل فيلم جنايي بود
اون اوايل همه از پير و جوون شاد بودن
از براي ابراز عقيده همه آزاد بودن
اون روزا روزاي انتخاب بود و مسابقه
همه در حال رقابت به طور بي سابقه
آخه چهار سال رياست رييس شرقي ديگه تموم شدش
هر چي بود رفت و گذشت با كار هاي خوب و بدش
براي دوره جديد رييس دوباره شد كانديد
واسه همين هم رقابت شده بود خيلي شديد
اون روزا رييس شرقي تو خلوت آورد به ياد
كه هر جا مي رفت سفر هواداراش بودن زياد
فكر مي كرد ديگه رقيبي نداره در پيش رو
مردم سرزمين شرقي همه طرفدارو حامي او
تا اينكه يه روز خبر بهش دادن مشاورا
كه رييس شايد اول نشيم به اين سادگي ها
رييس گفت مگه رقيبي واسه ما پيدا شده؟
اون كيه كه باعث ترسيدن شما شده؟
گفتن اي رييس تو سرزمين شرقي مون جنگ شده بود
يادته كه اون روزا عرصه به ما تنگ شده بود؟
يه نفر كه مستقيم خودش تويه جبهه نبود
دنبال نام و نشان و شهرت و وجه نبود
در كنار چند نفر كه يار و همراه بودن از اون قديم
تويه سربلندي سرزمين شرقي با هم شدن سهيم
اون موقع اونا با هم جنگ رو كردند مديريت
تويه اون اوضاع بد كار مي كردند با جديت
حالا اون امروز شده رقيب سرسخت شما
شايد اون عوض كنه سعادت و بخت شما
رييس گفت فكر مي كنم گذشته باشه بيست سالي از اون زمون
كسي يادش نمياد مخصوصا اين قشر جوون
اون كه بود محبوب جوونا خودش كنار كشيد
حالا اين يار قديميش اومده، اصلا نگران نباشيد
اين چند بيت رو از رييس گفتم و از صحبتاي مشاوراش
اما بشنويد از اوضاع جناح رقيب و حال و هواش
مرد آرام و متين سال هاي نه چندان دور
حالا اين بار خودش مي خواست كه بشه رييس جمهور
بهش گفتن مهندس اين همه سال كجا بودي
چرا تو دوره هاي قبلي جلو نيومدي
در جواب گفت كه تو اين سال ها تويه سرزمين سبز شرقي
هر كي كه مي شد رييس نداشت برام چندان فرقي
تا ديدم رييس فعلي تويه اين چهار ساله
داره سرزمين شرقي رو مي بره سمت بي راهه
من ديدم تو سرزمين شرقي مون دروغ ديگه عادي شده
آي جووناي عزيز تقسيم قدرت همه جا باندي شده
من مي خوام كه سرزمين شرقي مون لب ريز بشه از صداقت
اين نماد سبز رو از جدم گرفتم امانت
تا به اميد خدا به پشتيباني شما با جديت
پا بزارم تويه عرصه ي مهم رقابت
تا شايد بعد از سال ها دوباره خدمت بكنم به اين ملت
تا اينجاي قصه هر چند به طور خيلي كوتاه
گفتم مختصري از شرح حال هر دو جناح
اما رويه ديگه ي اين ماجرا مردم بودن
اون اوايل واسه انتخاب يك ريس خوب ، همه سردر گم بودن
تا اينكه فرا رسيد اون روزي كه رسما شروع شد تبليغات
از اون روز رقم خوردند مابقي اتفاقات
يه عده رنگ سبز رو كردند نماد پيروزي
اونا بودن حامي نخست وزير ديروزي
بعضي هم پرچم سرزمين شرقي رو نشون كردند
هر كي ذره اي مخالفت مي كرد از جمع شون بيرون كردند
ديگه هر جا مي رفتي كانون بحث بود و جدل
يكي در حال دعوا با ديگري بچه بغل
عده اي واسه اينكه ثابت كنند در رقابت از رقبا زدن جلو
صبح تا شب هر روز هفته مي خوردند سبزي پلو
از اون ور طرفداراي جناح اصولگرا
در حمايت از رييس سيب زميني خوردند ولي با اشتها
يكي رو هر چي لباس داشت يه نماد سبز مي دوخت
اون يكي لنز چشاش كه سبز بودند رو زود فروخت
يكي از شوهرش چون پيرهن سبز خريده بود گرفت طلاق
يكي عكس كانديد محبوبش رو با افتخار كوبيد به طاق
يكي اعتراض مي كرد چرا تويه فصل بهار
انتخابات اين دوره داره ميشه برگزار
آخه هر جا مي رفتي از خيابون تا كوچه ها
از اون مرد پير گرفته تا اين بچه مچه ها
همه سبز پوش شده بودند حتي اين گل بوته ها
تويه سرزمين شرقي تويه اون بيست روزه
اگه نيمه شب بودي تو خيابون خيال مي كردي كه روزه
يكي مي گفت نه به اون شوري شور نه به اين بي نمكي
يكي گفت كه خام نشيد اين آزادي ها همه شون هست الكي
چند روزي گذشته بود از روزي كه شروع شده بود تبليغات
ديگه داشت معلوم مي شد طرز فكر و گرايشات
اون قشر جووني كه رييس روشون مي كرد حساب
ازشون تعريف مي كرد هرجا مي رفت با آب و تاب
اونا كه رييس خيال مي كرد رقيبش رو نميارن به ياد
آرزوهاي اون رو يك جا،يك يهو ميدن به باد
همه با هم جملگي سبز پوش شدن
در راه پيشرفت و اعتلاي سرزمين شون، همگي سخت كوش شدن
اوضاع اون جور كه رييس پيش بيني كرد نمي رفت پيش
زنجيره ي سبز مردم از راه آهن تا تجريش
رييس و تيمش وقتي اوضاع رو اين جوري ديدن
واسه ي شب مناظره يه نقشه كشيدن
تا اينكه بالاخره رسيد شب مناظره
هك شد تويه ذهن مردم شرقي، اون شب مثل يه خاطره
رييس تويه اين منظره كه بود خيلي حساس
شروع كرد حرفاش رو مثل هميشه با اعتماد به نفسي خاص
از همون اول رييس سريع شروع كرد به حمله
از همه بد گفت و گفت تا كه رسيد به اين جمله
كه مدركي مستند و مستدل دارم من از يك نفري
نامه اي نوشته و داده به شاه كشوري
اون رو مطلع و آگاه كرده از يك خبري
كه اين دولت بنده شيش ماه ديگه ساقط ميشه
اما رييس نگفت اين حرفش چه جور ثابت ميشه
رييس اين جمله رو گفت و مبدا جرياني شد
ديگه اخلاق و ادب تو صحنه ي سياسي مرد
فرصت اول رييس بعد از مطرح كردن اين ادعا شدش تمام
همه متعجب از حرفاي نپخته و خام
ديگه وقت اون رسيده بود بعد از اين همه سال
اون كه بود مرد روزاي سخت و اون روزاي پر جنگ و جدال
رو در رو با مردمش صحبت كنه
بگه از اين همه سالي كه نبود، اگه اون فرصت كنه
بر خلاف رييس اون جور ديگه حرفاش رو كرده بود آغاز
خيلي از مسائل و مشكلات رو كرد پيش روي مردم باز
در كمال متانت و ادب و احترام و با آرامش
اون گفت از برنامه هاش بعد از سال ها با مردمش
مي گفت احساس خطر كرده تو اين دوره زمون
اومده واسه نجات سرزمين شرقي مون
دوباره اما رسيد وقت صحبت هاي رييس
تويه وقت دادن به اون مرد نجيب
رسانه ي ملي هم مثل اسكوروچ* شده بود خيلي خسيس
رييس كه تيرش تويه گام اول خوردش به سنگ
يك دفعه تبديل كرد گفت وگو رو به صحنه ي جنگ
نه گذاشت و نه برداشت گفت پسراي بعضي از اين آقايون
انگار سرزمين شرقي شده ملك شخصي شون
مي خورن و مي برن هيچ كس صداش در نمياد
چرا سهم شون از بيت المال شده اينقدر زياد؟
رييس در ادامه باز حرفايي زد
كه مدركي از درست بودن حرفاش رو نكرد
مثلا گفت كه وقتي شكار كرديم ملواناي خارجي رو چون ماهي
رييس دولت شون شخصا از من كرد عذرخواهي
اين قضييه كه گفتم به جون هركي دوست دارم راست بوده
تو وزارته خارجه اسنادش هم موجوده
بعد از اين بود كه رييس در مقابل حريفش
بيرون آورد يك سري ورق و كاغذ از كيفش
گفت اينا هست جدول و آمار و اين يكي هم هست يك نمودار
براي نقاشي كردن اينا مونده بودم تا صبح بيدار
اين خط قرمزي كه داريد مي بينيد از همه پايين تره
از سال هشتاد و چهار رو به نزول يك سره
نرخ تورم رو تو دولت من نشون ميده
مي بينيد يواش يواش به نزديك صفر رسيده
تورم بيست و پنج درصد همش خياليه
آماراي شما آماراي اسرائيلي و پوشاليه
رييس تند وتند مشغول گفتن اين حرفا بود
اما هر حرفش تو اذهان مردم شبيه يك معما بود
كه اگر اين جوريه چرا تا حالا نگفتي
چرا آبروي مرداي بزرگ شرقي رو تو مي بري به اين مفتي
بدون دليل و مدرك حرف زدن كه نمي خواد هيچ جرات و جسارتي
نبايد حرف بزني از كسايي كه تو رقابت ندارند دخالتي
در جواب رييس كه شمشير رو از رو بسته بود
طرف مقابل آروم و متين نشسته بود
گفت به من ربط نداره كه ديگران كردند چي كار
اگه از من و يارام چيزي داري زودتر بيار
اين چيزا كه تو مي گي گيرم كه بر فرض محال چيز باشه
اين چيزي نيست كه تو اين چيزا بجواد چيز بشه
رييس كه مي ديد كه اين حرفاش نداره هيچ اثر
ديگه عصبي شد و يهو زد به سيم آخر
گفت كه من مدركي دارم از شما بگم؟بگم؟
اين يكي محكم تره از حرفا و اسناد مدارك ديگم
من اينجا عكسي دارم از خانومي كه خوب شما مي شناسيدش
هرجا مي ريد سخنراني با خودت مي بريدش
اين خانوم مي گن مثلا استاده
نمي دونم تو دانشگاه كي به اين كار داده
مداركش جعليه اصلا شايد بي سواده
چشم تون نبينه روز بد وقتي جمله ي رييس شد تموم
رقيب مقابلش كه بود تا اين لحظه آروم
يهو شد برافروخته مثل كوه آتشفشان
مثل رودخونه ي پر خروش در حال طغيان
شروع كرد حرفاش رو اما با صدايي بلندتر
عصباني و خشمگين اينبار رفت از كوره به در
كه اي مردم ببينيد اين آقاي پر مدعا
عكس ناموس من رو گرفته به روي شما
همسر بنده هست يك بانوي روشنفكر و دانشگاهي و قرآن پژوه
من مي ايستم مقابل اين همه دروغ پراكني چو كوه
اين آقا از ابتدا بدون هيچ سند و حتي مدركي
تهمت زد به هر كي خواست داد آمارهاي الكي
من مي خوام از بين بره اين حاكميت دروغ
تا دوباره برگرديم به اون روزاي دلنشين و پر فروغ
اون شب اون مناظره تموم شد اما نداشت هيچ برنده اي
ولي تو نتيجه ي انتخابات داشت تاثير سازنده اي
بعد از اون مناظره رنگ و بوي تازه گرفتن شعارا
واسه هم خط ونشون بيشتري كشيدند هر روز رقبا
عده اي مي گفتند كه ادب مرد بهتر است از دولت او
در ادامه باز مي گفتند دروغگو پس سند اين حرفا كو
از اون ور طرفداراي رييس شرقي بي كار ننشستند
براي شعار سازي كمر همت رو بستند
اونا گفتن رقيب مون رييس رو نبود حريف
هي چيز و هي چيز مي كرد بود تويه حرف زدن ضعيف
ديگه بحث هاي سياسي شد همش تهمت و نيرنگ و دروغ و افترا
بين مردم تحليل هاي منطقي وجود نداشت به هيچ معنا
خيلي ها رييس شرقي رو فرشته ي نجات ديدن
بعضي هم از اين همه بي اخلاقي دل بريدن
خلاصه آخرين روزا واسه تبليغات اين انتخابات
ديگه داشت تموم مي شد با اين همه تحولات
همه تو دلهره بودند و تويه دلواپسي
كه آخره سر مي بره اين دوئل رو چه كسي
خب ديگه اين قصه هم مثل قبلي ديگه به آخر رسيده
مي دونم قصه يه كم طولاني شد حوصله تون سر رسيده
شايد مي خوايد بدونيد نتيجه ي اين همه اتفاق چي شد
در آخر اين رقابت بزرگ و پر سر و صدا رو كي برد
تمام اين سوال هارو من مي خوام بدم جواب
اما حيف كه خاموشي زدند و شد موقع خواب
شايد بعدها اگر زمان به من مهلتي داد
مشكلات زندگي يه جا به من فرصتي داد
مي خوام قسمت سوم سرزمين شرقي رو با جزئيات
كه مختص به حوادث پس از انتخابات
براتون تعريف كنم مطابق واقعيات
خب ديگه اگر كه اين قصه ي من شما رو نكرده راضي
چه كنم آخه گفتم اين قصه رو من تو زمان سربازي
حالا تا گردان نگهبان نيومده ببينه هستم بيدار
شما رو به خدا مي سپارم به اميد ديدار
.............................................................................................................
اسكوروچ*:نام شخصيتي است كارتوني كه بسيار خسيس بوده و پول هاي خود را در قبر چال مي كرد و از چهل سال پيش تا به امروز نزديكي هاي كريسمس براي شادي دل هموطن هاي اقليت شرقي اين كارتون بدون وقفه پخش مي شود.
