تبليغاتX
ماجراهای کوچه شرقی

ماجراهای کوچه شرقی

من دوباره قصه اي تازه دارم           

حرفاي نگفتني بي حد و اندازه دارم

حرفايي از سرزمين شرقي و ماجراهاي جور واجور

مي گم اينا رو شايد بشه برام سنگ صبور

من مي خوام شروع كنم قصه رو با باز يكي بود يكي نبود

اما زود يادم اومد كه اين مصرع ،    اول شعر قبلي بود

پس به اجبار ميگم اين قصه رو بي مقدمه

گرچه فرصت واسه ي حرفاي من خيلي كمه

اول قصه اينبار پر از نشاط و شادي بود

اما حيف كه انتهاش مثل فيلم جنايي بود

اون اوايل همه از پير و جوون شاد بودن      

از براي ابراز عقيده همه آزاد بودن

اون روزا روزاي انتخاب بود و مسابقه     

همه در حال رقابت به طور بي سابقه

آخه چهار سال رياست رييس شرقي ديگه تموم شدش

هر چي بود رفت و گذشت با كار هاي خوب و بدش

براي دوره جديد رييس دوباره شد كانديد

واسه همين هم رقابت شده بود خيلي شديد

اون روزا رييس شرقي تو خلوت آورد به ياد

كه هر جا مي رفت سفر هواداراش بودن زياد

فكر مي كرد ديگه رقيبي نداره در پيش رو

مردم سرزمين شرقي همه طرفدارو حامي او

تا اينكه يه روز خبر بهش دادن مشاورا    

كه رييس شايد اول نشيم به اين سادگي ها

رييس گفت مگه رقيبي واسه ما پيدا شده؟

اون كيه كه باعث ترسيدن شما شده؟

گفتن اي رييس تو سرزمين شرقي مون جنگ شده بود

يادته كه اون روزا عرصه به ما تنگ شده بود؟

يه نفر كه مستقيم خودش تويه جبهه نبود

دنبال نام و نشان و شهرت و وجه نبود

در كنار چند نفر كه يار و همراه بودن از اون قديم

تويه سربلندي سرزمين شرقي با هم شدن سهيم

اون موقع اونا با هم جنگ رو كردند مديريت

تويه اون اوضاع بد كار مي كردند با جديت

حالا اون امروز شده رقيب سرسخت شما

شايد اون عوض كنه سعادت و بخت شما

رييس گفت فكر مي كنم گذشته باشه بيست سالي از اون زمون

كسي يادش نمياد مخصوصا اين قشر جوون

اون كه بود محبوب جوونا خودش كنار كشيد

حالا اين يار قديميش اومده، اصلا نگران نباشيد

اين چند بيت رو از رييس گفتم و از صحبتاي مشاوراش

اما بشنويد از اوضاع جناح رقيب و حال و هواش

مرد آرام و متين سال هاي نه چندان دور

حالا اين بار خودش مي خواست كه بشه رييس جمهور

بهش گفتن مهندس اين همه سال كجا بودي

چرا تو دوره هاي قبلي جلو نيومدي

در جواب گفت كه تو اين سال ها تويه سرزمين سبز شرقي

هر كي كه مي شد رييس نداشت برام چندان فرقي

تا ديدم رييس فعلي تويه اين چهار ساله   

داره سرزمين شرقي رو مي بره سمت بي راهه

من ديدم تو سرزمين شرقي مون دروغ ديگه عادي شده

آي جووناي عزيز تقسيم قدرت همه جا باندي شده

من مي خوام كه سرزمين شرقي مون لب ريز بشه از صداقت

اين نماد سبز رو از جدم گرفتم امانت

تا به اميد خدا به پشتيباني شما با جديت

پا بزارم تويه عرصه ي مهم رقابت  

تا شايد بعد از سال ها دوباره خدمت بكنم به اين ملت

تا اينجاي قصه هر چند به طور خيلي كوتاه

گفتم مختصري از شرح حال هر دو جناح

اما رويه ديگه ي اين ماجرا مردم بودن

اون اوايل واسه انتخاب يك ريس خوب ، همه سردر گم بودن

تا اينكه فرا رسيد اون روزي كه رسما شروع شد تبليغات

از اون روز رقم خوردند مابقي اتفاقات

يه عده رنگ سبز رو كردند نماد پيروزي

اونا بودن حامي نخست وزير ديروزي

بعضي هم پرچم سرزمين شرقي رو نشون كردند

هر كي ذره اي مخالفت مي كرد از جمع شون بيرون كردند

ديگه هر جا مي رفتي كانون بحث بود و جدل

يكي در حال دعوا با ديگري بچه بغل

عده اي واسه اينكه ثابت كنند در رقابت از رقبا زدن جلو

صبح تا شب هر روز هفته مي خوردند سبزي پلو

از اون ور طرفداراي جناح اصولگرا    

در حمايت از رييس سيب زميني خوردند ولي با اشتها

يكي رو هر چي لباس داشت يه نماد سبز مي دوخت

اون يكي لنز چشاش كه سبز بودند رو زود فروخت

يكي از شوهرش چون پيرهن سبز خريده بود گرفت طلاق

يكي عكس كانديد محبوبش رو با افتخار كوبيد به طاق

يكي اعتراض مي كرد چرا تويه فصل بهار

انتخابات اين دوره داره ميشه برگزار

آخه هر جا مي رفتي از خيابون تا كوچه ها

از اون مرد پير گرفته تا اين بچه مچه ها

همه سبز پوش شده بودند حتي اين گل بوته ها

تويه سرزمين شرقي تويه اون بيست روزه

اگه نيمه شب بودي تو خيابون خيال مي كردي كه روزه

يكي مي گفت نه به اون شوري شور نه به اين بي نمكي

يكي گفت كه خام نشيد اين آزادي ها همه شون هست الكي

چند روزي گذشته بود از روزي كه شروع شده بود تبليغات

ديگه داشت معلوم مي شد طرز فكر و گرايشات

اون قشر جووني كه رييس روشون مي كرد حساب

ازشون تعريف مي كرد هرجا مي رفت با آب و تاب

اونا كه رييس خيال مي كرد رقيبش رو نميارن به ياد

آرزوهاي اون رو يك جا،يك يهو ميدن به باد

همه با هم جملگي سبز پوش شدن

در راه پيشرفت و اعتلاي سرزمين شون،  همگي سخت كوش شدن

اوضاع اون جور كه رييس پيش بيني كرد نمي رفت پيش

زنجيره ي سبز مردم از راه آهن تا تجريش

رييس و تيمش وقتي اوضاع رو اين جوري ديدن

واسه ي شب مناظره يه نقشه كشيدن

تا اينكه بالاخره رسيد شب مناظره

هك شد تويه ذهن مردم شرقي،  اون شب مثل يه خاطره

رييس تويه اين منظره كه بود خيلي حساس

شروع كرد حرفاش رو مثل هميشه با اعتماد به نفسي خاص

از همون اول رييس سريع شروع كرد به حمله

از همه بد گفت و گفت تا كه رسيد به اين جمله

كه مدركي مستند و مستدل دارم من از يك نفري

نامه اي نوشته و داده به شاه كشوري

اون رو مطلع و آگاه كرده از يك خبري

كه اين دولت بنده شيش ماه ديگه ساقط ميشه

اما رييس نگفت اين حرفش چه جور ثابت ميشه

رييس اين جمله رو گفت و مبدا جرياني شد

ديگه اخلاق و ادب تو صحنه ي سياسي مرد

فرصت اول رييس بعد از مطرح كردن اين ادعا شدش تمام

همه متعجب از حرفاي نپخته و خام

ديگه وقت اون رسيده بود بعد از اين همه سال

اون كه بود مرد روزاي سخت و اون روزاي پر جنگ و جدال

رو در رو با مردمش صحبت كنه 

بگه از اين همه سالي كه نبود، اگه اون فرصت كنه

بر خلاف رييس اون جور ديگه حرفاش رو كرده بود آغاز

خيلي از مسائل و مشكلات رو كرد پيش روي مردم باز

در كمال متانت و ادب و احترام و با آرامش

اون گفت از برنامه هاش بعد از سال ها با مردمش

مي گفت احساس خطر كرده تو اين دوره زمون

اومده واسه نجات سرزمين شرقي مون

دوباره اما رسيد وقت صحبت هاي رييس

تويه وقت دادن به اون مرد نجيب

رسانه ي ملي هم مثل اسكوروچ* شده بود خيلي خسيس

رييس كه تيرش تويه گام اول خوردش به سنگ

يك دفعه تبديل كرد گفت وگو رو به صحنه ي جنگ

نه گذاشت و نه برداشت گفت پسراي بعضي از اين آقايون

انگار سرزمين شرقي شده ملك شخصي شون

مي خورن و مي برن هيچ كس صداش در نمياد

چرا سهم شون از بيت المال شده اينقدر زياد؟

رييس در ادامه باز حرفايي زد   

كه مدركي از درست بودن حرفاش رو نكرد

مثلا گفت كه وقتي شكار كرديم ملواناي خارجي رو چون ماهي

رييس دولت شون شخصا از من كرد عذرخواهي

اين قضييه كه گفتم به جون هركي دوست دارم راست بوده

تو وزارته خارجه اسنادش هم موجوده

بعد از اين بود كه رييس در مقابل حريفش  

بيرون آورد يك سري ورق و كاغذ از كيفش

گفت اينا هست جدول و آمار و اين يكي هم هست يك نمودار

براي نقاشي كردن اينا مونده بودم تا صبح بيدار

اين خط قرمزي كه داريد مي بينيد از همه پايين تره

از سال هشتاد و چهار رو به نزول يك سره

نرخ تورم رو تو دولت من نشون ميده

مي بينيد يواش يواش به نزديك صفر رسيده

تورم بيست و پنج درصد همش خياليه

آماراي شما آماراي اسرائيلي و پوشاليه

رييس تند وتند مشغول گفتن اين حرفا بود

اما هر حرفش تو اذهان مردم شبيه يك معما بود

كه اگر اين جوريه چرا تا حالا نگفتي

چرا آبروي مرداي بزرگ شرقي رو تو مي بري به اين مفتي

بدون دليل و مدرك حرف زدن  كه نمي خواد هيچ جرات و جسارتي

نبايد حرف بزني از كسايي  كه تو رقابت ندارند دخالتي

در جواب رييس كه شمشير رو از رو بسته بود

طرف مقابل آروم و متين نشسته بود

گفت به من ربط نداره كه ديگران كردند چي كار

اگه از من و يارام چيزي داري زودتر بيار

اين چيزا كه تو مي گي گيرم كه بر فرض محال چيز باشه

اين چيزي نيست كه تو اين چيزا بجواد چيز بشه

رييس كه مي ديد كه اين حرفاش نداره هيچ اثر

ديگه عصبي شد و يهو زد به سيم آخر

گفت كه من مدركي دارم از شما بگم؟بگم؟

اين يكي محكم تره از حرفا و اسناد مدارك ديگم

من اينجا عكسي دارم از خانومي كه خوب شما مي شناسيدش

هرجا مي ريد سخنراني با خودت مي بريدش

اين خانوم مي گن مثلا استاده

نمي دونم تو دانشگاه كي به اين كار داده

مداركش جعليه اصلا شايد بي سواده

چشم تون نبينه روز بد وقتي جمله ي رييس شد تموم

رقيب مقابلش كه بود تا اين لحظه آروم

يهو شد برافروخته مثل كوه آتشفشان

مثل رودخونه ي پر خروش در حال طغيان

شروع كرد حرفاش رو اما با صدايي بلندتر

عصباني و خشمگين اينبار رفت از كوره به در

كه اي مردم ببينيد اين آقاي پر مدعا

عكس ناموس من رو گرفته به روي شما

همسر بنده هست يك بانوي روشنفكر و دانشگاهي و قرآن پژوه

من مي ايستم مقابل اين همه دروغ پراكني چو كوه

اين آقا از ابتدا بدون هيچ سند و حتي مدركي

تهمت زد به هر كي خواست داد آمارهاي الكي

من مي خوام از بين بره اين حاكميت دروغ

تا دوباره برگرديم به اون روزاي دلنشين و پر فروغ

اون شب اون مناظره تموم شد اما نداشت هيچ برنده اي

ولي تو نتيجه ي انتخابات داشت تاثير سازنده اي

بعد از اون مناظره رنگ و بوي تازه گرفتن شعارا

واسه هم خط ونشون بيشتري كشيدند هر روز رقبا

عده اي مي گفتند كه ادب مرد بهتر است از دولت او

در ادامه باز مي گفتند دروغگو پس سند اين حرفا كو

از اون ور طرفداراي رييس شرقي بي كار ننشستند

براي شعار سازي كمر همت رو بستند

اونا گفتن رقيب مون رييس رو نبود حريف

هي چيز و هي چيز مي كرد بود تويه حرف زدن ضعيف

ديگه بحث هاي سياسي شد همش تهمت و نيرنگ و دروغ و افترا

بين مردم تحليل هاي منطقي وجود نداشت به هيچ معنا

خيلي ها رييس شرقي رو فرشته ي نجات ديدن

بعضي هم از اين همه بي اخلاقي دل بريدن

خلاصه آخرين روزا واسه تبليغات اين انتخابات

ديگه داشت تموم مي شد با اين همه تحولات

همه تو دلهره بودند و تويه دلواپسي

كه آخره سر مي بره اين دوئل رو چه كسي

خب ديگه اين قصه هم مثل قبلي ديگه به آخر رسيده

مي دونم قصه يه كم طولاني شد حوصله تون سر رسيده

شايد مي خوايد بدونيد نتيجه ي اين همه اتفاق چي شد

در آخر اين رقابت بزرگ و پر سر و صدا رو كي برد

تمام اين سوال هارو من مي خوام بدم جواب

اما حيف كه خاموشي زدند و شد موقع خواب

شايد بعدها اگر زمان به من مهلتي داد

مشكلات زندگي يه جا به من فرصتي داد

مي خوام قسمت سوم سرزمين شرقي رو با جزئيات

كه مختص به حوادث پس از انتخابات

براتون تعريف كنم مطابق واقعيات

خب ديگه اگر كه اين قصه ي من شما رو نكرده راضي

چه كنم آخه گفتم اين قصه رو من تو زمان سربازي

حالا تا گردان نگهبان نيومده ببينه هستم بيدار

شما رو به خدا مي سپارم به اميد ديدار

.............................................................................................................

اسكوروچ*:نام شخصيتي است  كارتوني كه بسيار خسيس بوده و پول هاي خود را در قبر چال مي كرد و   از چهل سال پيش تا به امروز نزديكي هاي كريسمس براي شادي دل هموطن هاي اقليت شرقي اين كارتون بدون وقفه پخش مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 21:56  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

بالاخره به مبارکی ومیمنت بعد از سال ها طلسم شکسته شد و قرار شده یک نفر به نمایندگی از طرف کوچه شرقی با یک نفر به نمایندگی از اون کوچه غربیه که از قدیم دشمن ما بوده بشینن پای میزه مذاکره.حتما شما هم مثل خیلی ها مشتاقید بدونید روز مذاکره چه اتفاقی میوفته و دوطرف بعد از این همه سال سر چی می خوان مذاکره کنند.یا اصلا چرا اون کوچه غربیه دوره های قبلی که فضا بهتر بود رو ول کرد حالا که تو این دو سه ماهه تو کوچه مون این همه  اتفاقات عجیب غریب افتاده می خواد مذاکره کنه؟یا مثلا اینا که این همه سال به هم چپ و راست فحش می دادن چطوری می خوان با هم رو به رو بشن؟

من امروز می خوام از اتفاقاتی که احتمالا اون روز قراره بیوفته گزارشی براتون بنویسم که نظر شما رو به اون جلب می کنم.

روز مذاکره همه تو اتاق نشستن.هیچ کس دل تو دلش نیست.همه منتظرن این لحظه ی با شکوه رو ببینن.ناگهان در باز میشه و نماینده کوچه شرقی از در وارد می شه نماینده کوچه غربی در حالی که اشک تو چشاش حلقه زده به طرف اون می ره(در این لحظه موزیک معروف love story در فضا طنین انداز میشه)هر دو نماینده دستاشون رو باز می کنن و همدیگه رو در آغوش می کشن.

نماینده کوچه شرقی در حالی که گریه امونش رو بریده میگه:سلام شیطان بزرگ، سلام ای جنایتکار تاریخ،نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود ای جهان خوار مستکبر،آخه مرگ بر تو و هفت جد و آبادت نمی دونی چقدر دوستت دارم.

در این بین نماینده کوچه غربی در حالی که اشکاش رو پاک می کرد می گه:علیکم السلام قربونت برم، ای حامی تروریست .تا حالا کجا بودی ای محور شرارت نگفتی اون ور دنیا یکی چشم به راهته؟

خلاصه بعد از کلی قربون صدقه ی هم رفتن نماینده کوچه شرقی می گه:خب دیگه بریم سر اصل مطلب.بگو ببینم چی شده بعد از این همه سال اومدی مذاکره؟از الان گفته باشم ما از انرژی هسته ای یه وجب هم کوتاه نمیایم.فکر نکنی الانم زمان اون خائن مزدور آقای م.خ هست که بتونی همین جوری امتیاز بگیری.(به دلیل اینکه تو کوچه مون بعد از ۴ تا جلسه ی علنی دادگاه که توش شخصیت همه رو له کردیم همین دو سه روزپیش تازه متوجه شدیم که نص صریح قانون می گه نباید اسم اشخاص رو گفت و بیخود کسی رو متهم کرد نمی تونم بگم که منظورم رییس سابق کوچه است)

نماینده کوچه غربی:انرژی هسته ای بخوره تو سرم.اصلا اگه شما نتونستید خودمون کادو پیچ بمبش رو می دیم بهتون.شما فقط به چند تا سوال ما جواب بدین و ما رو از گمراهی نجات بدید هر کاری خواستید بکنید. راستش ما تو این دو ماه گذشته فهمیدیم بیخود خودمون رو آقای دنیا می دونستیم و ابر قدرت.شما از ما آقاترین اصلا قدرت مال شماست ما کی هستیم.قدرت ما در برابر قدرت شما به قول یکی از مربی های فوتبال تون مثل قدرت ژ-۳ است در برابر تانک.می خواستیم چند تا راه حل برای اداره ی کشورمون ازتون یاد بگیریم.

آقای ما، ما چی کار کنیم دیگه تو کوچه مون مردم هر دو سه روز یه بار سر یه چیز الکی بیخود تظاهرات نکنن و جلوی چشم ما عروسک رییس مون رو آتیش نزنن و تازه ما هیچی نتونیم بهشون بگیم.شنیدیم شما تو کوچه تون شیوه هایی بلدین که هیچ کس سر مسائل بزرگ هم نمی تونه اعتراض کنه و بدون اینکه آب از آب تکون بخوره همه صدا ها رو می خوابونید.یا اینکه به ما بگی چیکار کنیم که تو کنگره و سنا تمام نماینده هامون حتی اونا که پرونده قضایی دارن رای بیارن.شنیدیم تو کوچه شما یه نامه هایی هست که این کار رو می کنه.

تو رو خدا به ما بگید شما چی کار می کنید که مخالفاتون تو زندان میمیرن.آخه ما این القاعده ای ها رو تو زندان های ابوغریب وگووانتانامو هر چقدرشکنجه دادیم کارشون به قبرستون نکشید.یا اینکه مثلا شما چه جوری می تونیدتو دادگاهاتون کاری کنید که متهم به جای دفاع از خودش بد تر خودش رو متهم کنه.آخه ما اینجا یارو مست می کنه اسلحه بر می داره ۶۰ نفر رو می کشه بعد تو دادگاه با پر رویی میگه من بی گناهم تازه وکیلم می خواد در حالی که تو کوچه ی شما یارو چون فکر کرده و نظریه داده از همه معذرت می خواد و خودش رو مستحق هر مجازاتی می دونه.

شما چه جوری می تونید از شخصیت های بزرگ گرفته تا آدمای معمولی رو تو تلوزیونتون متهم کنید و براشون مستنددرست کنید و تمام اقداماتشون رو خیانت بدونید و بعد حتی به اندازه ی یک دقیقه هم اجازه دفاع کردن بهشون ندید؟ما که اینجا به یکی می گیم تو می ره کلی شکایت مکنه و یک عالمه سر وصدا راه میندازه.

شما با چه روشی همه ی احزاب مخالف رو یه شبه نابود می کنید؟ ما که یه حزب رقیب داریم که هیچ رقمه نمی تونیم کنارش بزنیم.

جان هر کی رو دوست دارید به ما یاد بدید چه طور می شه با امکانات دولتی رفت یه خانواده رو راضی کرد تا حاضر بشن ازشون یه گزارش دروغ تهیه کنید و تو یکی از بخش های خبری تون پخش کنید.

حالا فهمیدی چرا می گم شما از ما قدرتمندتر هستید.والا به خدا ما حاضریم همه ی بمب های اتم مون رو بدیم این قدرت شما رو داشته باشم.قدرت شما کجا و قدرت هسته ای ما کجا.ما با این همه بمب اتم والا جرات نداریم نصف این کارایی که شما می کنید رو انجام بدیم.اینم که می گیم بمب نداشته باشید به خاطره همینه دیگه شما بمب هسته ای ندارید این هستید ببین اگه بمب هسته ای هم داشته دیگه چی کار می کنید.البته ببیخشید جسارت کردم.

در این بین نماینده ی کوچه شرقی صحبت نماینده ی غربی ها رو قطع می کنه و می گه:مگه قرار نشد درباره انرژی هسته ای بحث نکنیم.ببین عزیزم من نمی تونم مشکلت رو حل کنم چون اگه من همه ی راه ها رو هم بهت بگم باز نمی تونید به ما برسید.آخه ما تو کوچه مون یه چیزی داریم که نه تنها شما که هیچ کس دیگم نداره.

نماینده کوچه غربی :بگو...تو رو خدا بگو...همون یه چیزو بگو...

نماینده کوچه شرقی:این بحث ما در این مغال نمی گنجه.پاشو... پاشو بریم برای جلسه ی اول بعد از این همه سال طرح همین مسائل بسه..پاشو بریم خبرنگارا تو کنفرانس خبری منتظر نتایج مذاکره هستند.

راستی نتیجه مذاکره مون چی شد؟؟؟؟!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 1:23  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

دیروز صبح زود که داشتم از خونه بیرون می رفتم پسر همسایه رو دیدم که  با عجله از خونه شون اومد بیرون .گفتم: سلام کجا صبح به این زودی؟ گفت: دارم می رم دیویست  و نه.گفتم :دیویست و نه؟کدوم دیویست ونه؟نکنه بند دیویست و نه زندا...... گفت: آره خودشه دارم می رم همون جا.گفتم:دیوونه شدی؟ آخه این چه کاریه؟

گفت راستش چند وقتیه اینترنت مون قطع شده دیروز فهمیدم بعضی از این دیویست و نهی ها اونجا راحت دسترسی به اینترنت دارن طوری که هر روز وبلاگ شون رو به روز می کنن.تازه فکر کنم از این پر سرعتام باشه و نامحدود.راستش یه چندتا کار دانلود داشتم.خیلی وقتم بود ایمیل هام رو چک نکردم.هانی هم از دستم ناراحته، برم باهاش چت کنم.خلاصه کار زیاد دارم.گفتم:خوب برو کافی نت.گفت آخه چه کاریه اولا کافی نت برم باید پول بدم حالا که دولت یه امکاناتی مجانی گذاشته می ریم استفاده می کنیم. دوما اونجا آدم معذبه یه موقع می خواد چت کنه همه چار چشمی نگاش می کنن اونجا تک و تنها تو اتاقت نشستی راحت چت می کنی.گفتم:حالا چه جوری می خوای بری اونجا؟ گفت:فکر اونجاش رو هم کردم من یه دو سه باری از جلوی در یکی از این سفارت خونه های کوچه غربی  رد شدم فکر کنم همین بس باشه برای دست نشانده بودن و دیویست ونهی شدن.خداحافظ...

همین که از پسر همسایه خداحافظی کردم چند قدمی بیشتر نرفته بودم که یکی دیگه از همسایه ها  که تو کار تجارت و بیزینس هست رو دیدم که اون هم با عجله داشت از خونه می زد بیرون.گفتم سلام مهندس. شما دیگه کجا با این عجله؟ گفت سلام دارم می رم دیویست ونه.گفتم شما هم؟آخه شما دیگه چرا؟ گفت:می دونی که کار ما همش با اینترنته.این خط های اینترنتم که دائم یا قطع یا سرعتش پایین.کافی نت هم که جای تجارت نیست. شنیدم تو دیویست ونه اینترنت گذاشتن با امکانات عالی و مانیتور ال سی دی گفتم برم یه چند روزی اونجا باشم یه چندتا سفارش از خارج بگیرم و از این کارادیگه.گفتم خب شما به چه بهونه ای می خوای بری اونجا؟گفت:من به خاطر شغلم چند تا زبون خارجی بلدم و مدرسم هم یه خانم خارجی بوده فکر کنم همین بس باشه برای جاسوس بودن و دیویست ونهی شدن.با اجازه...

بعد از خداحافظی با آقای همسایه داشتم می رفتم که یهو پسر شیطون و بازیگوش یکی از همسایه ها باسرعت اومد و از کنارم ردشد.گفتم آهای تو دیگه کجا نکنه تو هم داری می ری دیویس....گفت آره اتفاقا دارم میرم همون جا.گفتم آخه تو فسقلی دیگه چی می خوای .گفت بابام چند روزیه اینترت رو ممنوع کرده آخه هر شب می رفتم از این بازی اینترنتی ها می کردم.یکی از دوستام بهم گفت یه جایی هست به اسم دیویست ونه که اینترنت داره آدم راحت می تونه اونجا تا صبح بازی کنه.گفتم:آخه تو نیم وجبی با چه بهونه ای می خوای بری اونجا؟گفت :من یه عکس از بچگی دارم که پوشک سبز پامه فکر کنم همین بس باشه برای دیویست ونهی شدن. بای.....

دیگه کم کم داشتم به خیابون نزدیک می شدم که یه صدایی شنیدم که می گفت:(لطفا این قسمت رو به سبک یکی از خانم های خواننده ی قدیمی کوچه شرقی بخونید)

 دارم می رم دیویشت و نه، دیویشت و نه خیلی با حاله

آخ شی بگم اژ شلولاش دل کندن اژش محاله

عاشق باژجو و ژندانبان و قیلیون دلم        تو دیویشت و نه نباشم ژار وگریون دلم

 برگشتم و دیدم یکی از عزیزان معتاد داره این شعر رو زمزمه می کنه و می ره.گفتم بابا تو دیگه با این حالت چرا می خوای بری دیویست ونه؟

گفت:ژونم ؟با من بودی؟آخه نوکرتم چرا نرم،خشته شدم اژ این فلاکت و دربه دری.بابا آخه تا کی تو جوق آب بخوابم.خودم اژ بر و بچ شنفتم که یه جایی هشت به اشم دیویشت و نه.می گن آدم توش راحته.دیگه آدم رو نه تنها نمی بندن به تخت که ترک کنه تاژه بهش اینترنتم می دن امکاناتش بالاشت  برای رفتن به اونجا بهونه هم دارم.یکی دوبار اژ ما معتادین یه چند تا کاریکاتور کشیدن و به ما توهین کردن ما هم یه تجمع مشالمت آمیژ انجام دادیم و گفتیم مرگ بر کاریکاتور چه معتاد باشه چه شتر.

گفتم بابا اون که تو می گی و براش آدم رو می برن دیویست و نه،دیکتاتوره نه کاریکاتور.

گفت نه ژونم برای دیویشت ونهی شدن همین کاریکاتور گفتن هم بشه.عژت ژیاد....

بعد از رفتن این عزیز معتاد بود که یهو یادم افتادمنم خیلی وقته وبلاگم رو به روز نکردم و چه جایی بهتر از دیویست ونه.اما من با چه بهونه ای برم اونجا؟

آهان... به نظرم همین که من تو دانشگاه چند تا نظریه از این نظریه پرداز های کوچه غربی رو نصفه نیمه و فقط برای اینکه یه نمره ی دهی بگیرم تا نیوفتم رو حفظ کردم و الان هم هیچ کدومش یادم نیست بس باشه باسه دیویست ونهی شدن!!!!

 آهای صبر کنید منم بیام......

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 14:38  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

بابا ایول،دست خوش به قول قدیمیا یار در کوزه و ما گرد جهان می گردیم آب در خانه و ما تشنه لبان می گردیم یا چه می دونم برعکسش.

چقدر ما تو این ۴ سال تو خواب غفلت بودیم و خودمون خبر نداشتیم.حالا که خوب فکرش رو می کنم هزار بار افسوس می خورم که مردم کوچه چرا زودتر این موضوع رو نفهمیدند و بیخود هر سال برای رفتن به حج این همه هزینه می کردند و سختی می کشیدند و کلی از این شرت ها...اخ ببخشید شرطه ها بی احترامی و تحقیر می دیدند بازم می رفتند.کلی جنس های بنجل رو به بهانه ی سوغات بهشون می دادند بازم می رفتند.تازه این اواخر سالم می رفتند با آنفولانزای حیوونی برمی گشتند بازم می رفتندو خیلی هم کیف می کردند در حالی که خبر نداشتند بابا حج همین جا بغل گوشمون، تو کوچه ی خودمونه.

چیه چرا تعجب کردید؟ باور نمی کنید؟مگه نشنیدید یکی از عالمان بزرگ کوچه فتوا داده و گفته اطاعت از رییس کوچه مثل اطاعت از خداست و مقام رییس رو نه در حد امام که در حد خدا بالا برده؟

خب حالا که اینطوره دیگه چه کاریه برای رفتن به حج این همه درد سر بکشیم و سال ها تو نوبت باشیم و کلی هم بهمون توهین بشه آخرش هم مرض بگیریم برگردیم.

شما خیلی راحت یه تاکسی می گیری یا نه می خوای خرجت کم تر بشه اتوبوس سوار میشی از نوع تند روش خیلی شیک.می ری دم خونه ی رییس هفت دور دوره خونه اش می چرخی و طواف می کنی.نگران سنگ زدن به شیطون هم نباشید از اونجا که یکی دیگه از علمای بزرگ کوچه گفته هرکی که خلاف رییس روسای کوچه حرف بزنه محاربه شما دو تا مجسمه از دو تن از سردمدارای معترضین درست می کنی همون جا تا دلت می خواد بهشون سنگ می زنی.این کار یه حسن بزرگ داره اونم اینکه شما اگه بری حج فقط می تونی به یه شیطون سنگ بزنی ولی ما اینجا تو حج مون سه چهار تا از این شیطونا داریم که می تونی هم زمان به همشون سنگ بزنی و ثواب بیشتری ببری.

برای به جا آوردن سعی بین صفاو مروه هم می تونید از خونه ی رییس الروسا که به بیت معروفه تا دفتر ریاست جمهوری پیاده برید.

درآخر هم برای اینکه حج تون کامل بشه به عنوان قربونی می تونید یه دو تا از این جوونای معترض(محارب)که تعدادشون هم کم نیست رو بکشید اگه دلش رو هم ندارید هستند کسانی که بدون گرفتن اجرت این کار رو براتون بکنن.

حالا دیدی چقدر راحت بدون هیچ دردسری در عرض چند ساعت میشه رفت حج و برگشت؟

من که آژانش گرفتم دم دره دارم می رم حج.شما هم تا دیر نشده زودتر بیاد.

حجکم مقبول.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 12:28  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

دیروز بعد از انکه گروه فیلم و سریال کوچه شرقی اولین قسمت از مجموعه داستان های دادگاه رو پخش کرد فرهنگستان زبان و ادب شرقی طی بیانیه ای ضمن عذر خواهی از مردم شریف شرقی اعلام کرد که پس از تحقیقات فراوان جمعی از زبان شناشان و فرهیختگان که با رجوع به یکی از قدیمی ترین فرهنگ نامه های موجود  صورت گرفت و همچنین با همت دوستان هنرمند در گروه فیلم و سریال شرقی که در این زمینه قدم اول رو برداشتند ما متوجه شدیم که معنای بعضی از کلماتی که تا به امروز به کار می بردیم آن چیزی نیست که فکر می کردیم و در تمام این سال ها دچار اشتباه بودیم بر همین اساس ضمن عذر خواهی مجدد از مردم شریف شرقی معنای درست این کلمات را به اطلاع می رسانیم:

زندان:مکانی است شاد و مفرح.مناسب برای افرادی که اضافه وزن دارند به طوری که با حضور در این مکان در عرض ۴۰ روز ۱۸ کیلو وزن انسان کم میشود.

زندان غر استاندارد:مکانی که امکانات مناسب برای هر چه بیشتر تفریح کردن و وزن کم کردن از جمله تردمیل را نداشته باشد و به انسان در انجا خوش نگذرد و باید هر چه زودتر تعطیل شود.

متهم:فردی که برای استراحت و همچنین تفکر در مورد گذشته خویش و بازنگری در روابط خود با دوستان قدیمی مدتی را در زندان سپری می کند.

بازجو:فردی مهربان و صمیمی و دوست داشتنی که با متانت از متهم سوالاتی میکند و در صورت عدم جواب،دست نوازش بر سر فرد متهم می کشد.

دادگاه:مکانی برای اجرای بعضی از نمایش های معناگرا که با هدف تاثیر گذاری بیشتر بر روی مخاطب تهیه و تولید می شود.

تقلب:رمز آشوب و بلوا.نوعی طرح براندازی.بر این اساس اگر در مدرسه بغل دستی شما گفت که بزار از رو دستت تقلب کنم یعنی همین الان بریزیم تو حیاط مدرسه و علیه مدیر مدرسه شعار بدیم و دفتر مدرسه رو آتیش بزنیم.

شکنجه:نوعی گریم بر روی صورت به طوری که چهره ی شما در عرض ۴۰ روز با این عمل ۴۰ سال پیر تر می شود

اعتراف:حرف هایی که یک فرد با شوق و رغبت و از صمیم قلب و با رضایت کامل بدون هیچ گونه فشاری برای روشنگری بیشتر در حمایت از دولت شرقی می زند

مخملی:کلمه ای که همواره با پسوند انقلاب می آید وهر کس که به دولت شرقی انتقاد کند قصد انجام آن را دارد.  

رنگ سبز:نماد دشمن.هر کس با داشتن هر چیزی همراه خود که سبز رنگ باشد دشمن به حساب می آید و خونش حلال است.حتی کسانی که چشمان سبز رنگ دارند.

اصلاحات:در مورد این کلمه این توضیح را باید داد که محققان ما هر چه گشتند نتوانستند معنای آن را پیدا کنند به همین جهت نتیجه گرفتنتد که اگه این کلمه از فرهنگ لغات شرقی حذف شود بهتر است و آن را به زباله دانی تاریخ فرستادند.

اصلاح طلب:منافق.مخل امنیت ملی.آشوبگر.تروریست.خائن.مزدور.دست نشانده............

افکار عمومی:چیزی شبیه موم در دست قدرت حاکمه که بنا به ضرورت از هر طریقی می تواند به آن جهت بدهد 

در آخر فرهنگستان زبان و ادب  شرقی اعلام کرد که ممکن است در صورت پخش قسمت های بعدی سریال دادگاه و با ادامه ی روند تحقیقات باز هم کلماتی باشند که لازم باشد معنای آنها تغییر پیدا کند.این فرهنگستان با تاکید فراوان از مردم خواست که از امروز این تغییرات را در سخن گفتن خود به کار ببرند تا انشا الله فرزندان ما و نسل های آینده بتوانند به زبان شیوا و اصیل شرقی سخن بگویند و کلمات را با توجه به معنای صحیح آنها در جای مناسب به کار برند.

راستی خودمونین با توجه به معنای جدید این کلماتی که فرهنگستان زبان وادب شرقی اعلام کرده  ما تو مدرسه موقع امتحانات چقدر طرح براندازی و آشوب به پا کردن بلد بودیم و خودمون خبر نداشتیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 13:33  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

خیلی ها از جمله خود من وقتی رییس کوچه مون گفت که ما تحریم ها رو به فرصت ها تبدیل می کنیم معنی این جمله ی فیلسوفانه رو نفهمیدیم. به همین دلیل  هر جا که می رفتیم پشت سر رییس کوچه حرف می زدیم که این رییس مون چرا این قدر غیر کارشناسانه حرف می زنه،چرا این قدر مغرورانه حرف می زنه،چرا این قدر رابطه با همه ی کوچه ها رو که باعث پیشرفت میشه رو انکار می کنه.خلاصه خیلی درباره ی این حرفش موضع گرفتیم.

این قضییه ادامه داشت تا اینکه من متوجه شدم که واقعا می شه تحریم ها رو به فرصت ها تبدیل کرد و به خاطر این که از بار گناهانم کم بشه ویه جورایی از رییس کوچه حلالیت طلبیده باشم دلایلی که باعث شد من به این نتیجه برسم رو به شما میگم تا اگر شما هم خدایی نکرده مثل من در گمراهی به سر می برید آگاه بشید و زودتر توبه کنید.

ببینید شما وقتی مثلا در صنعت هوایی تحریم هستید.مجبورید یکی از این هواپیما های قراضه، که اسمش بیشتر آدم رو به یاد بچه های توپول مپول می دازه تا یه هواپیما رو از یکی از این کوچه های دوست و برادر  شمالی بخرید.این یعنی اولین قدم در راه تبدیل تحریم ها به فرصت ها.حتما می پرسید چه ربطی داره؟خب اگر شما کمی عمق دید و نگرش خود رو به مسائل بالا ببرید می فهمید که اتفاقا خیلی هم رابط داره.مثلا این هواپیما ها  بهترین فرصت برای سنجیدن میزان آمادگی خلبان در مواقع بحرانیه.به این ترتیب که وقتی موقع نشستن، چرخ های این هواپیما ها به علت زنگ زدگی باز نشد که اغلب نمی شه اگر خلبان تونست سالم هواپیما رو بشونه که می فهمیم کارش رو بلده.اگر هم که نتونست و هواپیما منفجر شد چه بهتر اصلا خلبانی که نتونه یه هواپیما رو بدون چرخ بشونه همون بهتر که نباشه.نکته ی دوم اینکه وقتی این هواپیما افتاد و منفجر شد این بهترین فرصت برای ارزیابی توانایی  عزیزان آتش نشان در مهار آتش سوزی های مهیب است چون  اگر از عهده ی مهار اتش سوزی ناشی از انفجار هواپیما بر بیان،دیگه مهار آتش سوزی های معمولی براشون  کاری نداره.وقتی تونستن موتور هواپیما رو که آتیش گرفته خاموش کنن دیگه خاموش کردن موتور ۴۰۵ براشون مثل آب خوردن می شه.

فرصت بعدی که در اثر این تحریم ها برای ما پیش میاد مربوط به جامعه ی پزشکان است. به این ترتیب که وقتی یکی از این هواپیما ها به علت نقص فنی متلاشی شد و ۱۶۸ نفر از مسافر هاش تکه تکه شدن این بهترین فرصت است تا ما بدونیم که چقدر در علم تشخیص هویت و آزمایش های دی .ان .ای پیشرفت داشته ایم و آیا این  توانایی رو داریم که از روی یک بند انگشت هویت اشخاص رو کشف کنیم و درر عرض کمتر از ۴۸ ساعت هویت همه ی سرنشین ها ی هواپیما رو معلوم کنیم و بعد با افتخار اعلام کنیم ما جز معدود کشور هایی هستیم که می تونیم از روی بند انگشت متلاشی شده به هویت افراد پی ببریم.

تازه این یک روی ماجراست.می دونید هربار که یکی از این هواپیما ها که به لطف تحریم خریداری می کنیم و بعد هم سقوط  می کنند چقدر باعث اشتغال زایی می شن.شما نگاه کنید با هر بار سقوط  یکی از این هواپیما ها یک کمیته ی بحران،یک کمیته ی بررسی علل حادثه،یک کمیته ی حقیقت یاب،یک کمیته ی پیدا کردن جعبه سیاه و .... تشکیل میشه خوب این کمیته ها هر کدوم دارای اعضایی هستند که اگر این هواپیما سقوط نمی کرد مشغول به این کار نمی شدن  و بی کار بودن.حداقلش اینه که تا چند روز سر کارن.

حالا انصافا بدون هیچ حب وبغضی خودتون قضاوت کنید اگه اینا اسمش تبدیل تحریم ها به فرصتها نیست پس چیه؟اگه ما تحریم نبودیم و ۴ تا هواپیمای درست حسابی داشتیم که سقوط نمی کرد،چه جوری از توانایی ها خلبان ها مون آگاه می شدیم؟ چه جوری می فهمیدیم این ۱۲۵ که بهش زنگ می زنیم بیاد، توانایی خاموش کردن موتور پژو ۴۰۵ مون رو که الکی آتیش میگره رو داره؟ این پزشک های بی چاره چه طور نتایج تحقیقات شون رو عملا آزمایش می کردن؟

اگر این رییس های قبلی خیانت کار هم کمی ،فقط کمی درک و بینش رییس فعلی رو داشتن و به این نکته ی ظریف واقف بودند که می شه تحریم ها رو به فرصت تبدیل کرد و کاری می کردن که همین جوری در همه ی زمینه ها تحریم بشیم الان پیشرفته ترین کوچه ی دنیا بودیم.

به امید روزی که با سیاست های خردمندانه ی رییس عزیز و جامعه شناس کوچه هر روز شاهد تحریم های بیشتر کوچه باشیم.

برخلاف همیشه که می گن از قدیم گفتن که...،این بارباید گفت،  یکی دو سالیه که  می گن:هر که تحریم اش بیش فرصت اش بیشتر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 15:16  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

چند وقت پیش یکی از روزنامه های وزین و معتبر کوچه که انصافا هم از معدود روزنامه های بی طرف است و وابسته به هیچ جا نیست در یک مقاله ی انقلابی پرده از ماهیت پلید یکی از این هنرمند نما های وطن فروش برداشته بود.

من هم بعد از خوندن این مقاله ی روشنگرایانه و شجاعانه وظیفه ی ملی ،میهنی،کوچه ای خودم دونستم که یک  نامه ی سر گشاده به این مثلا هنرمند بنویسم تا بفهمه مردم کوچه که دور از جون مثل اون حیوان محترم ۴پا نیستن که هیچ چیز رو نفهمن وفرق توی خائن با یه هنرمند واقعی رو  ندونن.در این نامه آمده بود که:

هنر نزد کوچه شرقی ها است وبس

ای خائن،ای مزدور،ای جیره خوار،ای ایادی استکبار،ای..... خجالت نمی کشی؟ شرم نمی کنی؟فکرکردی حالا یه عده ی قلیل که تیریپ روشنفکری می ذارن  به تو گفتن استاد آواز کوچه واقعا خبریه؟اصلا می خوام بدونم به تو چه ربطی داره که در حمایت از یه عده اوباش و چاقو کش و قاتل که حق شون بود بمیرن و کتک بخرن گفتی نمی خوای صدات از صدا وسیما پخش بشه.تو اگه یه هنرمند واقعی بودی و به قول یکی از دوستان که خیلی هم دوستش دارم  یه جامعه شناس خوب بودی، باید می دونستی که اکثریت مردم کوچه چی می خوان و می ذاشتی آوازت روی صحنه های حماسی حضورشون پخش بشه.

فکر کردی حالا یه ربنا خوندی که از مسلمون گرفته تا کافر وقتی گوش می کنه مو به تنش سیخ می شه و حالی به حالی می شه هنر کردی؟فرض کن از پیرزن ۸۰ ساله تا جوونه ۲۰ ساله وقتی که مرغ سحر رو با اون صدای جادویی ات می خونی خیلی باید خودش رو کنترل کنن تا اشک نریزن و ازاون به یه اندازه لذت می برن.خب که چی؟ وقتی ساسی هم می خونه آدم باید خیلی خودش رو کنترل کنه تا حرکات موزون انجام نده.اگه می خوای نخونی  نخون.ما چیزی که زیاد داریم خواننده است.

ما تا وقتی خواننده هایی مثل همین ساسی رو داریم که با اون صدای دلنشینش اشعار نغز و قصاری مثل وای وای وای پارمیدای من کوش.....وای وای وای می رم از هوش ... رو می خونه دیگه چه نیازی به تو هست که مثلا بیای بگی ای مه من..ای بت چین...ای صنم..

تقصیر تو نیست.تقصیر ای شبکه های استکبار که باعث تحریک تو شدن.رفتی از تو این شبکه ها دیدی که یه خواننده تو یکی از این کشورهای غربی وقتی همین تازگی ها مرد،چه مراسم ها که براش نگرفتن،چه پیام های تسلیت که براش نفرستادن،چه ویژه برنامه ها که براش نگذاشتن.فکر کردی ما هم باید برای تو این جنگولک بازی ها رو در بیاریم و مثلا به پاس این همه سال فعالیت ازت تجلیل کنیم؟

نه بابا ،اینجا از این خبرا نیست تازه خیلی بهت لطف کردیم به احترام همون یه ربنایی که خوندی حکم اعدام توی منافق رو ندادیم. اونا اگه این کارها رو می کنن ،اولا هنرمند کم دارن حالا یه نیمچه هنرمدی هم که دارن خیلی براشون مهمه برعکس ما که کلی هنرمند بهتر از تو داریم.دومااون مرحوم مغفور شادروان جکسون که نور به قبرش بباره خیلی از تو هنرمند تره .ندیدی چطور حرکات موزون انجام می داد؟در صورتی که تو می ری رو سن چهار زانو می شینی بی خود داد و بی داد می کنی. آدم خوابش می بره.

حرف آخرم هم بزار بهت بگم.برو.تو هم برو.برو همون جا که وقتی کنسرت می ذاری با اینکه نمی فهمن چی می گی از شوق ایستاده تشویق ات می کنن.لیاقتت همینه یه عده زبون نفهم بفهمنت.اگه اونا هم می دونستن که تو طرفدار یه عده لات و لوتی اصلا هم مردمی نیستی اونا هم تحویلت نمی گرفتن.

راستی حالا که داری می ری دست این آقای بازیگر هم بگیر ببر.چیه بابا دردسره.پس فردا باید برای این هم مراسم تجلیل بگیریم.حالا شونصد سال پیش تو یه فیلم گفته من گاو مش حسنم فکر کرده خیلی بازیگره.بدبختی این هم خائن  ازآب در اومد و از سر دسته ی اوباش حمایت کرده.برید .همتون برید. مثل همون بازیگره ،مثل اون مجریه،مثل خیلی های دیگه اصلا اگه خودتون نرید خودمون دو دستی کادو پیچ می دیمتون به این کوچه های همسایه.نمونش همین مولوی که دادیمش رفت .ما همین که یه میدون به نامش زدیم خیلی بهش حال دادیم. ما اینجا به هیچ کدومه تون نیاز نداریم چون ما جامعه شناس های خوبی هستیم و درد مردم رو می فهمیم.

 

 خداحافظ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 14:37  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

این روزا تو کوچه مون هر جا می ری بحث این لباس شخصی هاست.جالب اینجاست که هیچ کس هم از هویتشون خبر نداره.به همین دلیل با یکی ازاونها(لباس شخصی ها)گفتگویی انجام دادم که نظر شما  رو به این گفتگو جلب می کنم.

من:سلام ببخشید می خواستم......

اون:ای بابا مقداد جان برادر فنچ که نگرفتی این جوری می زنی آدمه ،محکم تر اخوی.

شما سوالی داشتید؟ بفرمایید.ببخشید این روزا سرمون خیلی شلوغه.

من:بله می خواستم بدونم چرا شما به لباس شخصی ها معروف شدید اصلا وظیفه ی شما چیه؟

اون:چه سوال به جایی کردی.خودمون هم نمی دونیم.اخه این چه لقبی هست که به ما دادند.مگه آدم لباس شخصی داشته باشه بده؟اصلا خود شما مگه لباست شخصی نیست؟لباس پسر خاله ات رو که نپوشیدی.لباس  یه چیز شخیصیه دیگه مثل مسواک.من نمیدونم اشکالش کجاست که آدم لباس شخصی بپوشه؟

من:این درست.ولی شما کارایی می کنید که وظیفه ی یه ارگان دولتیه به شما ربطی نداره.

اون:ببینم تا حالا اصل ۴۴ و خصوصی سازی به گوش ات خورده؟خب این هم در راستای همونه دیگه.ما با برادرها نشستیم گفتیم تو کوچه مون همه چیز که خصوصی شده .چرا برقراریه امنیت خصوصی نشه.اخه این انصافه پول بیت المال بیخود خرج تهیه ی لباس فرم برای عزیزان نیروی انتظامی بشه.خودت لباس ما رو ببین. یه پیراهن ساده با یه جلیقه ی پلنگی ،تازه برای اینکه پول کمربند هم ندیم پیرهنمون رو می ندازیم رو شلوار.نه  مثل عزیزان نیروی انتظامی ستاره ای رو دوشمون داریم نه چیزه دیگه.تازه مثل این عزیزان هم نیستیم که اسم مون رو بزنیم رو سینه مون که ریا بشه.ما نام و نشان در گمنامی یافتیم. از همه مهمتر ما برای بر قراریه امنیت از پول بیت المال نمی ریم باتوم و از این چیزا بگیریم. یه چوبی چماقی چیزی بر می داریم که هم هزینه اش کمتره هم اثرش بیشتر.حالا به جای اینکه بیان از ما تشکر کنن هی علیه برادر های لباس شخصی جو سازی می کنن.

من:اما فکر نمی کنید بالاخره برای برقراریه امنیت  باید از جایی مجوزی چیزی داشته باشید اخه زدن مردم تو خیابون و شلیک به طرفشون که الکی نیست.

اون:ما از اونجا که دیدیم همه از این بروکراسی اداری و کاغذ بازی و این حرفا خسته شدن و اساسا این کارا وقت گیره گفتیم چه کاریه. بیخود نامه نگاری کنیم و مجوز بگیریم و از این سو سول بازی ها ،خودمون به خودمون مجوز دادیم .از اون گذشته آدم برای ادای تکلیف که مجوز نمی گیره.درباره ی شلیک هم باید بهت بگم که ما تو پایگاه مون کلاس تابستونی داشتیم، می خواستیم آموزش باز و بسته کردن اسلحه بدیم ،این وسط حالا یکی یه اشتباهی کرد و دو تا تیر در شد و خورده به یکی ،دو سه،فوقش بیست نفر .اشتباه دیگه پیش میاد.

من:اما میگن جنازه ها رو تحویل خانواده هاشون نمی دید.

اون:امان از این عصر ارتباطات چه خبرا زود می رسه هیچ چیز رو نمی شه پنهون کرد حیف شد ثوابش رفت، می خواستیم ریا نشه ها ولی خب چه می شه کرد .ما برای اینکه خانواده ی این عزیزان زیاد تو زحمت وخرج نیفتن ،خودمون رفتیم دفن شون کردیم و یه مراسم مختصر هم گرفتیم به خانواده هاشون هم گفتیم پول این مراسم رو هم بدن به یه فقیری یتیمی چیزی. خدا قبول کنه انشا الله.

من:به عنوان آخرین سوال داستان این کوی دانشگاه دیگه چیه؟

اون:ای بابا اینم لو رفت؟ الله اکبر .دیگه گذشت اون زمون که کار ثواب می کردن و هیچ کس نمی فهمید.بله ما با برادرا گفتیم الان فصل امتحانات دانشگاه هاست .بریم تو جمع دانشجو ها ببینیم چی کار می کنن. اگه درس نمی خونن اونا رو ارشاد کنیم.اخه انصاف نیست که پدر بیچاره کار کنه خرج دانشگاه رو بده اون وقت اینا درس نخونن و واحداشون رو پاس نکنن. رفتیم کوی دانشگاه دیدیم شب امتحانی یکی داره جومونگ می بینه،یکی داره پیامک بازی می کنه و از این جور کارا .ما این چیزا رو دیدیم  و یاد اون پدر زحمت کش افتادیم که کار می کنه و خرج دانشگاه رو می ده اون وقت کمی ناراحت شدیم و یه خورده بچه ها رو ارشاد کردیم .همین بود به خدا.

خب حالا اگه سوالات تموم شد بزار برم خیلی کار دارم ، یه چند تا کار خیر دیگه مونده باید اونا رو انجام بدم.فقط موندم چی کارکنم که اینا دیگه لو نره و مردم نفهمن.می دونی که به خاطر این می گم که از اجرش کم نشه نه چیزه دیگه .امان از این موبایل های دوربین دار که همه چیز رو ثبت می کنه و آدم هر چه قدر هم که بخواد کار ثوابش رو سانسور کنه و برای این کار  اس ام اس و قطع کنه و سایت ها رو فیلتر کنه و روزنامه ها رو ببنده و ۶ تا شبکه ی رسانه ی ملی در اختیارش باشه بازم واقعیت ها رو نشون می ده.

مقداد جان این یارو هم که از پا در اومد.زود برو نفره بعدی رو بیار که کار خیر و ثواب رو هر چه زودتر باید انجام داد وگرنه از اجرش کم می شه.

تو هم زودتر برو و به همه بگو ما چه انسانهای مخلص و ارزشی ای هستیم.

یا حق اخوی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 14:11  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

بالاخره بعد از ماه ها تلاش بی وقفه ی رییس الرئسای کوچه(با رییس کوچه اشتباه نشود) و دوستان یکی از منحصر به فرد ترین فیلم های دنیا دو روز پیش با موفقیت به پایان رسید و قرار است این فیلم از چند روز آینده به مدت ۴ سال به صورت روتین،هر روز به نمایش عمومی در آید.

این فیلم از آن جهت منحصر به فرد است که تمام ژانر های سینمایی اعم از:خانوادگی،حادثه ای،دزدی ـ پلیسی، کمدی،دفاع مقدس،اکشن و زد وخورد و در آخر تراژدی را در بر می گیرد.از دیگر ویژگی های مهم این فیلم  که آن را از دیگر فیلم های معمول جدا می کند حضور بیش از ۳۹میلیون سیاهی لشکر در آن است که طبق شنیده های ما از هالیوود حتی  سیاهی لشکر های فیلم های عظیمی مثل گلادیاتور و بن هور، نقش پر رنگ تری نسبت به این ۳۹ میلیون سیاهی لشکر در پیش بردن جریان فیلم داشتند.

نویسنده و کارگردان این فیلم تا پیش از این در پروژه های سینمایی دیگر نقش  تعیین کننده ولی پنهانی داشت ولی اینبار شخصا نویسندگی و کارگردانی این پروژه ی عظیم را بر عهده گرفت.

بازیگر نقش اول این فیلم شخصی است که تا همین ۴ سال پیش کسی او را نمی شناخت. اما آنقدر هنرمند بود که در مدت کوتاهی به یک بازیگر شناخته شده تبدیل شد و روزی نبود که فیلمی بر پرده ی سینماها باشد و او در آن نقشی نداشته باشد.

اما بازیگر نقش دوم این فیلم. او یکی از بازیگران قدیمی و کارکشته ی سینما ست که سابقه ی درخشانی دارد ولی ۲۰ سال بود که بازیگری را کنار گذاشته بود و تمام پیشنهادات بازی در فیلم ها ی مختلف را رد می کرد.ولی اینبار این فیلم نامه ان قدر حرفه ای،دقیق و حساب شده نوشته شده بود که نتوانست آن را رد کند. و او هم نشان داد که انصافا استاد بازیگری است به طوری که تا اخر فیلم کسی نتوانست به ماهیت او پی ببرد و در اخر بود که  همه فهمیدند که کسی که از اول فیلم قهرمان ان ها شده بود و دل به او بسته بودند و با ضد قهرمان فیلم مبارزه می کرد تماما در جهت اهداف ضد قهرمان عمل کرد و با سکوت خود همه ی امید انها را نا امید کرد. البته باید به کارگردان جهت این انتخاب هوشمندانه و درست تبریک گفت.

این فیلم با یک داستان خانوادگی اغاز می شود جایی که دو بازیگر اصلی آن ،اگر چه با هم رقیب اند، ولی کا ملا به هم احترام می گذارند و برای پیروزی همدیگر ارزوی موفقیت می کنندو خود را از یک خانواده می دانند. اما در اواسط داستان نوسنده برای ان که به هدف اصلی خود که همانا جذب مخاطب بیشتر است  برسد کمی داستان را حادثه ای میکند به طوری که دو بازیگر اصلی به جان هم می افتند و در مقابل هم قرار می گیرند.از این جا به بعد ریتم فیلم کمی تند تر می شود و نویسنده خیلی هنرمندانه بعضی داستان های فرعی مانند داستان دزدی را به خط اصلی قصه اضافه می کند و فضا را کمی پلیسی معمایی می کند در این مرحله با زیرکی نویسنده مخاطبین این فیلم به اوج خود می رسد.در این بین نویسنده برای اینکه تمام مخاطبین،از تمام گروه های سنی را با فیلم خود همراه کند با اوردن نن جونه یکی از بازیگران کمی بار کمدی هم به فیلم خود اضافه می کند.ولی نویسنده ی ما از این هم هنرمند تر است به طوری که با بازی دادن به بازیگری که بیشتر در فیلم هایی در ژانر دفاع مقدس بازی می کرد،مخاطبین این گونه فیلم ها را هم با خود همراه کرد. در قسمت های انتهایی فیلم نوبت به ۳۹ میلیون سیاهی لشکر می شود.آنها وظیفه دارند در صف های منظم کاغذی که در دست دارند را داخل یک صندوق بریزند و بدون ان که دیالوگی بگویند از جلوی دوربین رد شوند و به خاطر آن که از حضور سبز شان تقدیری به عمل آید بازی در بخش های زد و خورد و درگیری و به خاک و خون کشیده شدن هم به این عزیزان محول می شود.

و در اخر طبق روال و بر اساس یک قانون نانوشته که تمام فیلمها باید پایان خوش داشته باشد تا در ذهن مخاطب بماند،این فیلم هم با خوبی وخوشی تمام می شود.آنها که با هم دشمن بودند و آنها که نقش دزد را بازی می کردند در کنار هم عکس یادگاری می گیرند و همدیگر را می بوسند و به فرد پیروز تبریک می گویند وتمام.تیتراژ فیلم بالا می آید و  پس از نوشتن اسامی بازیگران و...در انتها می نویسد با تشکر از خانواده های محترم هاشمی،خاتمی،ناطق،کرباسچی و تمام عزیزانی که ما را در ساخت این فیلم یاری کردند.

                            تهیه شده در گروه فیلم وسریال کوچه شرقی

                                                 بهار ۱۳۸۸

 

تا تیتراژ تمام نشده این رو بگم که من حرف اولم رو پس می گیرم این سناریو اصلا بخش تراژدی نداشت هر چه بود سراسر شور وشعف بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 15:34  توسط ساکن کوچه شرقی  | 

ما اهالی کوچه شرقی از جمله خود من یه اخلاق بد داریم.اونم این که همیشه عادت داریم بدی های همه رو ببینیم و تو سرشون بزنیم و بزرگ جلوه بدیم در صورتی که یادمون میره خودمون هم بدی هایی داریم .

جالب این جاست که اگر همون موضوعی که باعث شده بود ما دیگران رو به خاطرش مسخره کنیم و تو سر شون بزنیم  برای خودمون پیش بیاد نه تنها شرمنده نمی شیم بلکه بر عکس قضییه رو طوری جلوه می دیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاد وتازه اون رو  یک حسن بزرگ برای خودمون به حساب میاریم.خب دیگه این هم از کرامات ما کوچه شرقی هاست.

نمونه ی این قضییه همین چند وقت پیش برای خودم اتفاق افتاد.با یکی از بچه ها داشتیم درباره ی نقش رییس کوچه تو بالا بردن شخصیت مردم کوچه اش بین کوچه های همسایه حرف می زدیم.می گفتیم رییس هر کوچه مثل یه پدر تو یه خانواده می مونه اخه می دونید که پدر ادم پشتوانه، افتخار و دلگرمی هر کسی است و کوچیک شدن و توهین به اون مثل کوچیک شدن و توهین به خود ماست و بزرگی اون بزرگی ما.

من داشتم به اون دوستم می گفتم:دیدی رییس یکی از این کوچه غربی ها رو که از قضا فکر می کنه رییس کل کوچه ها هم هست؟هر جا می خواد بره همه قبلش تضاهرات می کنن که اقا ما نمی خوایم تو بیای تو کوچه ی ما. پرچم کوچه اقای رییس رو اتیش می زنن و از این کارا.واقعا باعث خجالته.بیچاره مردمش که حتما با این کارا هیچ ابرویی بین کوچه های دیگه ندارند و منزوی اند.حالا این که خوبه اون روز که داشت سخنرانی می کرد دیدی چطور یکی نمی دونم کفش بود، قابلمه بود،گوشت کوب بود چی بود که به طرفش پرت کرد؟تازه شانس اورد جا خالی داد وگرنه داغون بود.من که دیدم خجالت کشیدم. هر چند برای ما که بد نشدتا دو هفته داشتیم  تو کوچه مون بهش می خندیم و سوژه اش کرده بودیم.حالا  اون  رو مقایسه  کن با رییس خودمون هر جا میره شونصد هزار نفر ادم می ریزن اطراف ماشینش. تو سخنرانی هاش هم به جای کفش بهش نامه پرت می کنن.اصلا اون باعث افتخار ماست.

تو مدتی که من داشتم حرف میزدم اون دوستم فقط به من لبخند می زد وهی سرش رو تکون می داد.نمی دونم این کارش نشونه ی تاسف بود برای حرفایی که من زدم یا داشت ورزش می کرد.

چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که یه روز قرار شد  رییس کوچه ی ما بره تو یه جلسه ی خیلی خیلی مهم سخنرانی کنه.مهمونای اون جلسه ادمای مهمی بودند و همه از بزرگای کوچه غربی ها.می گفتن این سخنرانی قراره تو همه ی کوچه های اطراف ودور تر پخش بشه. این سخنرانی می تونست به یک افتخار بزرگ برای مردم کوچه شرقی تبدیل بشه.می دونید یعنی چی؟یعنی این که یه سخنرانی درست وحساب شده در جایی که یه عده از دشمنای کوچه ی ما اونجا بودن می تونست اوازه ی کوچه شرقی  رو همه جا به گوش همه برسونه.از همه مهم تر حال این کوچه غربی ها رو بگیره.

روز سخنرانی رسید. تو فکر این بودم که بعد از این سخنرانی موفق چه کارا که نمی کنم.همه جا سرم رو بالا می گیرم و می گم دیدی رییس ما رو چه جوری سخنرانی کرد وحال همه ی ادمای پر مدعا رو گرفت؟مخصوصا میرم پیش اون دوستم که خیلی ادعای دانش می کرد و همش وقتی من از رییس حرف می زدم نمی دونم چرا هوس ورزش می کرد وهی گردنش رو تکون می داد وفقط می خندید.تازه حال مردم اون کوچه غربیه که تو یه سخنرانی به طرف رییس شون گیوه وصندل وکفش و از این ابزار ادوات پرت کردند بیشتر از بقیه گرفته میشد .

اما چشم تون روز بد نبینه.از قدیم گفتن ادم کف دریا رو سرامیک کنه ولی ضایع نشه.رییس تا پا شد بره سمت تریبون صدای اعتراض بود که بلند شد صدای هو بود که از هر طرف شنیده می شد.تازه این قسمت خوبه ماجرا بود. وقتی رییس می خواست حرفاش رو شروع کنه تمام اون ادمای مهم ازجاشون بلند شدن و مراسم رو ترک کردند.دیگه تحمل دیدن نداشتم واقعا روز سختی بود.واقعا بین مردم کوچه های رقیب احساس کوچیکی کردم.اون جا بود که فهمیدم اون دوستم نه گردنش درد می کرد نه می خواست ورزش کنه فقط به حال من وامثال من تاسف می خورد که چه تصورات خوشی از رییس کوچه داشتیم.

اما فردای اون روز با توجه به اون ویژگی شرقی که اول مطلب بهتون گفتم.رادیو و تلوزیون کوچه انگار که به یک افتخار بزرگ دست پیدا کرده باشیم تو اخبار و برنامه های مختلف با اب وتاب فراوون   می گفتند :اهای مردم بزرگ وشریف کوچه شرقی اقتدار رو حال کردید ؟ سخنرانی به این با شکوهی تا حالادیده بودید؟دیدید چه طور به طرف رییس اشیای گران قیمتی مثل سا عت های مارک دار و کفش های تمام چرم و از این چیزا پرت کردند؟این یعنی این که ما حاضریم حتی وسایل شخصی مون هم به تو بدیم این نشانه ی دوست داشتن بود.دیدید چطور یه عده سالن رو ترک کردند؟یه عده شون رفتن قلم وکاغذ بیارن که از صحبت های رییس نت برداری کنن.یه عده هم خانوم شون اس ام اس زد گفت شب مامان اینا میان هیچی تو خونه نداریم بیا برو خرید.یه عده شون هم می ترسیدن مغزشون گنجایش یک سخنرانی پر بار رو نداشته باشه و همون جا بترکه به همین دلیل رفتن.حتی یک نفر هم نبود که به خاطر خود سخنران مراسم رو ترک کنه.این رسانه های کوچه انگار یادشون رفته بود وقتی همین اتفاق برای اون رییس غربی افتاده بود چطور این رو مایه ی ننگ مردم اون کوچه وشخصیت منفور جناب رییس می دونستند. 

 این بار هم  مثل دفعات و ماجراهای مشابه به لطف رسانه های کوچه اوضاع به نفع رییس تغییر کرد و تعریف و تمجید بود که مردم کوچه نثار رییس کردند.

اما اونایی که افتخار وبزرگی کوچه شرقی بین همه ی کوچه ها دغدغه ی اصلی شونه هنوزم سرشون رو به علامت تاسف تکون می دن و به یادمیارن روزایی که همین افرادی که محل سخنرانی رو ترک کردند چه طور برای استقبال از رییس قبلی  با شکوه ترین مراسم رو می گرفتند و کوچه شرقی حتی بین کوچه غربی ها هم از جایگاه بالایی برخوردار بود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 15:51  توسط ساکن کوچه شرقی  |